روح از بدنم بلند شد، سبکی بیقرار کننده ای بود. در سرم مورچه میدوید. کسی به زانوهایم چنگ میزد و چشم هایم سیاه بود.کنترلی بر وجودم نداشتم طپش قلبم طوری بود که دستم را به لرزه میانداخت. نه بیدار بودم
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
در درونم غمي ريشه دوانده كه آن هم عقيم است. حتي غمهايم بيبار و برگاند. آبستن درختي هستم جوان و غبراق كه ثمري ندارد و تنها شيره جانم را ميمكد. در برابرم شكافي است كه برگها و شاخههای درخت را ميبل
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی